سلام طلائیه
از هر طرف که حساب کنی اینجا وسط زمین است؛ آخر دنیاست و خط مرزی و انتهای جاده ی خلقت، نفس که می کشی ریه هایت پر می شود از نور، صفا و معنویت. اینجا سرزمین مادری عشق است؛ همان جایی که عرشی ها طلائیه اش می خوانند و عرشیان عشق آباد. اینجا سرزمین مادری مجنون است.
سلام ای سرزمین مادری مجنون.
سلام ای سرزمینی که خاکت طوطیای چشم ملائکه است.
سلام ای سرزمینی که خاکت سرمه ی کروبیان است.
سلام به تو که تمام مرا تسخیر کرده ای، قلعه قلب مرا، کوچه های دل مرا و سرزمین وجودم را تصرف کرده ای.
سلام به تو که بوی دستان خدا می دهی؛ رگ های دستانت سمت بهشت را نشان می دهد.
سلام به تو که عقربه های قطب نمای دلم سمت تو تعظیم می کند.
سلام به تو که سال هاست روزه ی سکوت گرفته ای و رازهای ناگفته در دلت داری.
سلام به تو که هزار کربلا زخم بر بدن داری.
سلام به تو، به تو که واژه ها از توصیفت عاجزند و غواص خرد به کنه ذات تو دست نمی یابد.
سلام به تو که گنج های گرانبها در دلت داری.
سلام به تو که بر تارک بلند نقشه جغرافیا نام قشنگت حک شده.
سلام به تو، که راه بهشت از تو می گذرد.
سلام به تو که دلت پر از خون است.
السلام علیک یا تراب الخضیب بدماء الشهداء.
السلام علیک یا بلد الطیب.
السلام علیک یا موضع عروج الجنود الخمینی.
السلام علیک یا مشهد الشهداء.
السلام علیک یا مدفن الغرباء.
السلام علیک یا موضع سجود الملائکۀ الله.
السلام علیک یا اشرف مواضع الارض.
السلام علیک یا مسفک الدماء.
السلام علیک یا بیت الله و موضع طواف الأنبیاء.
طلائیه یعنی خیبر، بدر، رمضان؛ یعنی«3/12تا 22/12/1362».
طلائیه یعنی محل نزول فرسته ها بإذن الله و رسوله.
طلائیه یعنی حاج حسین خرازی، یعنی قطع دست راست.
طلائیه یعنی یعنی القارعه، ماالقارعه، وما ادراک ماالقارعه.
طلائیه یعنی قمقمه های تشنه لب، یعنی رقص میانه ی میدان.
طلائیه یعنی مهدی زین الدین، یعنی همت، جنون، مجنون، خون.
طلائیه یعنی عشق به توان دو.
طلائیه یعنی دویدن بسوی کربلا، یعنی جستجوی مرگ در زیر زمین.
طلائیه یعنی همبازی شدن با مرگ، یعنی یک صحرا جنون.
طلائیه یعنی مخزن معنویت، انبار خلوص، پاکی، نجات.
طلائیه یعنی چشم ها را بران همیشه بستن.
طلائیه یعنی ایستادن رو به جزایر مجنون با امید.
طلائیه یعنی دل بریدن از همه کس و همه چیز.
طلائیه یعنی جگر شیر نداری سفر عشق مرو.
طلائیه یعنی لبخند بزن بسیجی.
طلائیه یعنی رمز یا رسول ا... .
طلائیه یعنی کفر و ایمان ، نور و ظلمات، عشق و نفرت.
طلائیه یعنی کارخانه آدم سازی.
من حس می کنم طلائیه بوی خدا می دهد. اگر خوب نگاه کنی جای پای خدا را روی خاک ها می بینی. جلوتر، نه همین چند قدم مانده به خدا سه راهی شهادت است محل ملاقات مردان قبیله خورشید با خدا.
باد می وزد و بوی پیراهن یوسف را در هوای پخش می کند و من مست می شوم و بعد مثل آدم ها گیج و سر به هوا راه می روم.
اینجا حس غریبی به انسان دست می دهد. دلت می خواهد بدوی تا به ته دشت؛ دلت می خواهد خودت را صدا بزنی و پیدا می کنی. النجا دلت برای خودت تنگ می شود ولی زود خودت را پیدا می کنی. دلت می خواهد روی خاک ها بنشینی و مثل بچه ها بازی کنی؛ اصلاً عجیب نیست! عجب کارهای ماست که باعث شده خودمان را گم کنیم و دزدکی از چراغ قرمز و عبور ممنوع بگذریم غافل از اینکه شماره ی ما را خدا یادداشت می کند و بعداً سر فرصت و سر بزنگاه جریمه می کند.
بارها زیر تابلوی توقف ممنوع پارک کرده ایم و جاهایی که نباید می رفتیم رفتیم.
آری عجیب کارهای ماست که می دانیم آخد کوچه گناه بن بست است و باز هم گناه می کنیم!
دلت می خواهد روی خاک طلائیه دراز بکشی و به چشم های آبی آسمان نگاه کنی.
اینجا دوست داری دنیا را قی کنی، دلت می خواهد تیمم کنی، اینجا دلت آرام می گیرد، دلت می خواهد به خاک ها چنگ بزنی و در هوا پخش کنی و حمام خاک بگیری حتی دلت می خواهد خودت را زیر خاک طلائیه دفن کنی، مثل کارهایی که مردم لب دریا و با ماسه ها و خاک ساحل می کنند، اما خاک اینجا فرق دارد، خاک اینجا با خاک همه جا فرق دارد.
اینجا باید با عینک جدید به دنیا نگاه کنی، عینک قبلی را باید عوض کنی.
اگر عینکت را عوض کنی می بینی که خاک اینجا حرف می زند، گریه می کند، می خندد، و به آدم آرامش می دهد، شفا بخش است. خاک اینجا بوی قرآن های جیبی می دهد. بوی پلاک، بوی سربند، بوی کوله پشتی و باروت. با خاک اینجا می شود مهر درست کرد و به جانماز هدیه داد.
اینجا باند پرواز است و تو هواپیما، فقط باید با خدا هماهنگ باشی تا اجازه ی پرواز بدهد. فرشته ها از برج مراقبت برایت دست تکان می دهند و تو را زیر نظر دارند پس یا علی ... بپر! تصمیم بگیر اوج بگیری و از زمین جدا شوی؛ برسی به عرش و بالاتر از عرش.
از اینجا می شود خدا را دید و با او دست داد؛ اگر نتوانستی او را ببینی و با او دست بدهی باید بفهمی که هنوز اندر خم یک کوچه هم نیستی، اصلاً به کوچه هم نرسیدی تا بخواهی در پیچ و خم آن گم شوی.
گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست؟!
اما اینجا اینقدر باید سماجت کرد در خانه را زد تا صاحب خانه را دید.
اینقدر کوبم در این خانه را تا ببینم روز صاحب خانه را
شهداء ! با دست خالی آمدن گر چه عیب است اما بزرگترین عیب آن است که از اینجا با دست خالی بر گردی.
شهداء ! کم من و کرم شما.
شهداء! من، نه من تنها نه، ما آمده ایم، اما پشیمان و سر به زیر حتی خجالت می کشیم زیر چشمی هم نگاه کنیم، تا چه رسد سرمان را بلند کنیم.
شهداء! «و جئنا ببضاعة مزجاة فأوف لنا الکیل و تصدق علینا ان الله یجزی المتصدقین».
شهداء! دلم زنگار گرفته حس می کنم با زمان پیش نمی روم، از همه چیز و همه کس عقب افتاده ام؛ مرا کوک کنید تا به موقع بیدار شوم، کمکم کنید تا دیگران را نیز از خواب غفلت بیدار کنم.
شهداء! دل واپسی هایم را برای شما پُست می کنم تا به من ایمان بیاورید تا بدانید راست می گویم.
راستی! من نشانی ام سالهاست عوض شده؛ خواهش می کنم یادداشت کنید:
انتهای بُهت زمین ، بالاتر از چهار راه تردید، خیابان گناه، نرسیده به میدان شیطان، کوچه ی نادمین، بن بست سمت چپ، منزل ... .
نه منزل ... مهم نیست همه ی مردم محل و ... مرا می شناسند.
خوش بحال شما که نشانیتان ثابت است، هنوز یادم هست ببینید:
بهشت؛ اعلی علیین، دیگر هیچ چیز اضافه ای لازم نیست همه شما را می شنایسند.
من هر روز به خدا زنگ می زنم ولی کسی گوشی را بر نمی دارد. شاید اینقدر سرش شلوغ است که مرا فراموش کرده یا نه؛ شاید شاید با من قهر کرده. مهم نیست من هر روز با شماره ی «24434» (نمازهای پنجگانه) تماس می گیرم شاید روزی از پشت خط صدای بفرمائید و بعد خوش آمدید را بشنوم. من مطمئن هستم شماره تلفن خدا عوض نشده، شاید اشکال از سیم های ارتباطی ماست که هی قطع و وصل می شود و گاهی اوقات اصلاً نمی گیرد.
شهداء! سیم های ارتباطی مرا درست کنید، واسطه شوید و سفارش کنید و اصرار نمایید. به خدا بگویید گوشی را بردارد، من پشیمان شده ام، هر روز پشت خط گریه می کنم، تازه نیمه شب ها هم تماس میگیرم ولی کسی گوشی را بر نمی دارد. و من باز گریه می کنم.
شهداء! قبول دارم که شاگرد تنبل کلاس بوده ام اما به خدا مدرسه عبودیت را دوست دارم، مرا اخراج نکنید. قول می دهم تجدیدی هام را قبول شوم و جبران کنم.
هیچ مدرسه ای مرا با معدل پایین نمی پذیرد، حس می کنم شیطان هم از دست کارهای من کم آورده، اصلاً فکر می کنم روزی از همین روزهای خاکستری جایش را با من عوض کند. او شاگرد شود و من استاد.
شهداء! از خودم بدم می آید. دلم برای خودم تنگ شده. مرا تنها نگذارید، کمک کنید تا خودم را پیدا کنم. من سال هاست گم شده ام با اینکه بارها در خودم قدم زده ام ولی خودم را پیدا نکرده ام. ای کاش دستم را از دست شما بیرون نمی آوردم تا حالا مجبور شوم دنبال شما بگردم.
شهداء! از آن بالا به راحتی می شود همه چیز را دید. مرا هم می بینید؟!
حتماً همینطوری است، پس چرا صدایم نمی کنید؟! درست است، من خجالت می کشم سرم را بلند کنم و به شما نگاه کنم ولی شما که می توانید زیر پایتان را نگاه کنید.
آی شهداء! من گم شده ام، مرا پیدا کنید.
منبع : کتاب « سفر به سرزمین نور »
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت   توسط حسن بردستانی
|
سلام طلائیه
سلام ای سرزمین مادری مجنون.
سلام ای سرزمینی که خاکت طوطیای چشم ملائکه است.
سلام ای سرزمینی که خاکت سرمه ی کروبیان است.
سلام به تو که تمام مرا تسخیر کرده ای، قلعه قلب مرا، کوچه های دل مرا و سرزمین وجودم را تصرف کرده ای.
سلام به تو که بوی دستان خدا می دهی؛ رگ های دستانت سمت بهشت را نشان می دهد.
سلام به تو که عقربه های قطب نمای دلم سمت تو تعظیم می کند.
سلام به تو که سال هاست روزه ی سکوت گرفته ای و رازهای ناگفته در دلت داری.
سلام به تو که هزار کربلا زخم بر بدن داری.
سلام به تو، به تو که واژه ها از توصیفت عاجزند و غواص خرد به کنه ذات تو دست نمی یابد.
سلام به تو که گنج های گرانبها در دلت داری.
سلام به تو که بر تارک بلند نقشه جغرافیا نام قشنگت حک شده.
سلام به تو، که راه بهشت از تو می گذرد.
سلام به تو که دلت پر از خون است.
السلام علیک یا تراب الخضیب بدماء الشهداء.
السلام علیک یا بلد الطیب.
السلام علیک یا موضع عروج الجنود الخمینی.
السلام علیک یا مشهد الشهداء.
السلام علیک یا مدفن الغرباء.
السلام علیک یا موضع سجود الملائکۀ الله.
السلام علیک یا اشرف مواضع الارض.
السلام علیک یا مسفک الدماء.
السلام علیک یا بیت الله و موضع طواف الأنبیاء.
طلائیه یعنی خیبر، بدر، رمضان؛ یعنی«3/12تا 22/12/1362».
طلائیه یعنی محل نزول فرسته ها بإذن الله و رسوله.
طلائیه یعنی حاج حسین خرازی، یعنی قطع دست راست.
طلائیه یعنی یعنی القارعه، ماالقارعه، وما ادراک ماالقارعه.
طلائیه یعنی قمقمه های تشنه لب، یعنی رقص میانه ی میدان.
طلائیه یعنی مهدی زین الدین، یعنی همت، جنون، مجنون، خون.
طلائیه یعنی عشق به توان دو.
طلائیه یعنی دویدن بسوی کربلا، یعنی جستجوی مرگ در زیر زمین.
طلائیه یعنی همبازی شدن با مرگ، یعنی یک صحرا جنون.
طلائیه یعنی مخزن معنویت، انبار خلوص، پاکی، نجات.
طلائیه یعنی چشم ها را بران همیشه بستن.
طلائیه یعنی ایستادن رو به جزایر مجنون با امید.
طلائیه یعنی دل بریدن از همه کس و همه چیز.
طلائیه یعنی جگر شیر نداری سفر عشق مرو.
طلائیه یعنی لبخند بزن بسیجی.
طلائیه یعنی رمز یا رسول ا... .
طلائیه یعنی کفر و ایمان ، نور و ظلمات، عشق و نفرت.
طلائیه یعنی کارخانه آدم سازی.
من حس می کنم طلائیه بوی خدا می دهد. اگر خوب نگاه کنی جای پای خدا را روی خاک ها می بینی. جلوتر، نه همین چند قدم مانده به خدا سه راهی شهادت است محل ملاقات مردان قبیله خورشید با خدا.
باد می وزد و بوی پیراهن یوسف را در هوای پخش می کند و من مست می شوم و بعد مثل آدم ها گیج و سر به هوا راه می روم.
اینجا حس غریبی به انسان دست می دهد. دلت می خواهد بدوی تا به ته دشت؛ دلت می خواهد خودت را صدا بزنی و پیدا می کنی. النجا دلت برای خودت تنگ می شود ولی زود خودت را پیدا می کنی. دلت می خواهد روی خاک ها بنشینی و مثل بچه ها بازی کنی؛ اصلاً عجیب نیست! عجب کارهای ماست که باعث شده خودمان را گم کنیم و دزدکی از چراغ قرمز و عبور ممنوع بگذریم غافل از اینکه شماره ی ما را خدا یادداشت می کند و بعداً سر فرصت و سر بزنگاه جریمه می کند.
بارها زیر تابلوی توقف ممنوع پارک کرده ایم و جاهایی که نباید می رفتیم رفتیم.
آری عجیب کارهای ماست که می دانیم آخد کوچه گناه بن بست است و باز هم گناه می کنیم!
دلت می خواهد روی خاک طلائیه دراز بکشی و به چشم های آبی آسمان نگاه کنی.
اینجا دوست داری دنیا را قی کنی، دلت می خواهد تیمم کنی، اینجا دلت آرام می گیرد، دلت می خواهد به خاک ها چنگ بزنی و در هوا پخش کنی و حمام خاک بگیری حتی دلت می خواهد خودت را زیر خاک طلائیه دفن کنی، مثل کارهایی که مردم لب دریا و با ماسه ها و خاک ساحل می کنند، اما خاک اینجا فرق دارد، خاک اینجا با خاک همه جا فرق دارد.
اینجا باید با عینک جدید به دنیا نگاه کنی، عینک قبلی را باید عوض کنی.
اگر عینکت را عوض کنی می بینی که خاک اینجا حرف می زند، گریه می کند، می خندد، و به آدم آرامش می دهد، شفا بخش است. خاک اینجا بوی قرآن های جیبی می دهد. بوی پلاک، بوی سربند، بوی کوله پشتی و باروت. با خاک اینجا می شود مهر درست کرد و به جانماز هدیه داد.
اینجا باند پرواز است و تو هواپیما، فقط باید با خدا هماهنگ باشی تا اجازه ی پرواز بدهد. فرشته ها از برج مراقبت برایت دست تکان می دهند و تو را زیر نظر دارند پس یا علی ... بپر! تصمیم بگیر اوج بگیری و از زمین جدا شوی؛ برسی به عرش و بالاتر از عرش.
از اینجا می شود خدا را دید و با او دست داد؛ اگر نتوانستی او را ببینی و با او دست بدهی باید بفهمی که هنوز اندر خم یک کوچه هم نیستی، اصلاً به کوچه هم نرسیدی تا بخواهی در پیچ و خم آن گم شوی.
گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست؟!
اما اینجا اینقدر باید سماجت کرد در خانه را زد تا صاحب خانه را دید.
اینقدر کوبم در این خانه را تا ببینم روز صاحب خانه را
شهداء ! با دست خالی آمدن گر چه عیب است اما بزرگترین عیب آن است که از اینجا با دست خالی بر گردی.
شهداء ! کم من و کرم شما.
شهداء! من، نه من تنها نه، ما آمده ایم، اما پشیمان و سر به زیر حتی خجالت می کشیم زیر چشمی هم نگاه کنیم، تا چه رسد سرمان را بلند کنیم.
شهداء! «و جئنا ببضاعة مزجاة فأوف لنا الکیل و تصدق علینا ان الله یجزی المتصدقین».
شهداء! دلم زنگار گرفته حس می کنم با زمان پیش نمی روم، از همه چیز و همه کس عقب افتاده ام؛ مرا کوک کنید تا به موقع بیدار شوم، کمکم کنید تا دیگران را نیز از خواب غفلت بیدار کنم.
شهداء! دل واپسی هایم را برای شما پُست می کنم تا به من ایمان بیاورید تا بدانید راست می گویم.
راستی! من نشانی ام سالهاست عوض شده؛ خواهش می کنم یادداشت کنید:
انتهای بُهت زمین ، بالاتر از چهار راه تردید، خیابان گناه، نرسیده به میدان شیطان، کوچه ی نادمین، بن بست سمت چپ، منزل ... .
نه منزل ... مهم نیست همه ی مردم محل و ... مرا می شناسند.
خوش بحال شما که نشانیتان ثابت است، هنوز یادم هست ببینید:
بهشت؛ اعلی علیین، دیگر هیچ چیز اضافه ای لازم نیست همه شما را می شنایسند.
من هر روز به خدا زنگ می زنم ولی کسی گوشی را بر نمی دارد. شاید اینقدر سرش شلوغ است که مرا فراموش کرده یا نه؛ شاید شاید با من قهر کرده. مهم نیست من هر روز با شماره ی «24434» (نمازهای پنجگانه) تماس می گیرم شاید روزی از پشت خط صدای بفرمائید و بعد خوش آمدید را بشنوم. من مطمئن هستم شماره تلفن خدا عوض نشده، شاید اشکال از سیم های ارتباطی ماست که هی قطع و وصل می شود و گاهی اوقات اصلاً نمی گیرد.
شهداء! سیم های ارتباطی مرا درست کنید، واسطه شوید و سفارش کنید و اصرار نمایید. به خدا بگویید گوشی را بردارد، من پشیمان شده ام، هر روز پشت خط گریه می کنم، تازه نیمه شب ها هم تماس میگیرم ولی کسی گوشی را بر نمی دارد. و من باز گریه می کنم.
شهداء! قبول دارم که شاگرد تنبل کلاس بوده ام اما به خدا مدرسه عبودیت را دوست دارم، مرا اخراج نکنید. قول می دهم تجدیدی هام را قبول شوم و جبران کنم.
هیچ مدرسه ای مرا با معدل پایین نمی پذیرد، حس می کنم شیطان هم از دست کارهای من کم آورده، اصلاً فکر می کنم روزی از همین روزهای خاکستری جایش را با من عوض کند. او شاگرد شود و من استاد.
شهداء! از خودم بدم می آید. دلم برای خودم تنگ شده. مرا تنها نگذارید، کمک کنید تا خودم را پیدا کنم. من سال هاست گم شده ام با اینکه بارها در خودم قدم زده ام ولی خودم را پیدا نکرده ام. ای کاش دستم را از دست شما بیرون نمی آوردم تا حالا مجبور شوم دنبال شما بگردم.
شهداء! از آن بالا به راحتی می شود همه چیز را دید. مرا هم می بینید؟!
حتماً همینطوری است، پس چرا صدایم نمی کنید؟! درست است، من خجالت می کشم سرم را بلند کنم و به شما نگاه کنم ولی شما که می توانید زیر پایتان را نگاه کنید.
آی شهداء! من گم شده ام، مرا پیدا کنید.
منبع : کتاب « سفر به سرزمین نور »،
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت   توسط حسن بردستانی
|
سوژه هاي سخن در دهلاویه
نظام محبت، عشق و ایمان شهدا.
شهدا پایگاه وحدت ملّی.
جایگاه دفاع مقدس در تاریخ درگیری کفر و ایمان.
شهدا اثبات کننده امکان آدمیت و عروج.
شهادتآموزی بندگان صالح خدا.
شهادت هنر مردان خدا.
شکوفایی علم و هنر در پرتو ایمان.
جلوههای ویژه از خودگذشتگی (با استفاده از زندگی چمران).
شهادت باب گسترده انسان سازی.
اعتلای ایمان بر کفر.
غلبه فرهنگی اسلام بر غرب (بازگشت چمران از غرب در عین سلامت)
شهید الگوی کامل زندگی.
شرف المکان بالمکین
منبع : کتاب « سرزمین مقدس»
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت   توسط حسن بردستانی
|
معراج مصطفی
از دور صدای انفجارهای پیاپی شنیده میشد. هر چه نزدیکتر میشدیم صداها شدید و شدیدتر میشدند، ستون متوقف شد و فرمانده فریاد کشید:
یا الله هر چه سریعتر پیاده بشید، زودتر، زودتر»
همه پیاده شدیم، مقداری پیادهروی کردیم تا به روستای دهلاویه رسیدیم. جنازههای دشمن در گوشه و کنار روستا دیده میشد. فرمانده گفت: «مثل اینکه توی روستا بودن، بچهها اونا رو به عقب روندن».
اولین خاکریز درست بیرون روستا بود و جنگ اصلی در آنجا جریان داشت. به سرعت به طرف خاکریز دویدیم و روی خاکریز دراز کشیدیم. دهها تانک و نفر بر دشمن توسط بچهها شکار شده و در شعلههای خشم رزمندگان میسوخت. دود و خاک فضای میدان نبرد را فرا گرفته بود. فرمانده تعدادی از پیادههای دشمن را که در پناه تانکها به پیش میآمدند نشان داد و گفت:«بچهها پیادهها شونو درو کنین» و رو به من کرد و گفت: حالا خود دکتر چمران رو ندیدی اگر جنگیدن اونو ببینی به مفهوم واقعی جندالله پی میبری.»
در این موقع عدهای از رزمندگان رو که از رو به رو میآمدند دیدم، آنان بر سر و سینه خود میزدند و با پشتهای خمیده و چشمانی خونبار جنازه یک شهید را به این سو و آن سو میکشیدند، وقتی نزدیک خاکریز ما رسیدند فرمانده محکم بر سرش کوبید و گفت:
«یا صاحبالزّمان، خودشه، خودشه، دکتر چمرانه، یا ابوالفضل دکتره.» و بعد رو به من کرد و گفت: «بیا برادر، بیا جلو مگه تو شوق دیدارشو نداشتی؟ بیا ببین چقدر آروم خوابیده، دیگه غرش تکبیرش بگوش نمیرسه، دیگه فریاد یا حسینش جبههها رو نمیلرزونه.»
پاهایم سنگین شده بود و مغز سرم از داغی به صدا در آمده بود سرجایم میخکوب شده بودم. گویی تا زانو در رملها فرورفته بودم.
وقتی جنازه غرق به خونش را از جلو چشمانم عبور دادند، از لا به لای دستها و تفنگها فقط یک لحظه صورت خاک آلودش را دیدم.
آری خودش بود با همان آرامش و سکون، همان صلابت و صداقت، گر چه تا به حال او را نزدیک ندیده بودم، اما مثل تمام امت این مرز و بوم چهره آرامش را خوب میشناختم.
بسیار با صفا و مصممّ، هنوز پیشانی بلندش که سجدهگاه راز و نیاز شبانه او بود به یاد دارم، هرگز باورم نمیشد که دکتر چمران، رزمنده دلاور و استاد دانشگاه، نفر اول الکترونیک در دانشگاههای غرب تا این حد از اخلاص رسیده باشد که همگان تشنه یک لحظه دیدار او باشند.
آرام و آسوده در هالهای از نور خوابیده بود. دیگر هیچ صدایی نمیتوانست او را بیدار کند، هیچ صدایی، حتی سلام تب آلود و فریادگر من. گرد و خاکی که در هوا موج میزد با قطرات اشک رزمندگان در آمیخته بود. فرمانده فریاد کشید:«نگاه کنید، نگاه کنید، تانکها دارن فرار میکنن.»
آری، تانکها با سرعت فرار میکردند بیآنکه هیچ رزمندهای آنها را دنبال کرده باشد گویی که خشم هاشمی مهدی موعودد× بود که از شهادت چمران به جوش آمده بود و تانکها را به فرار و زبونی وا میداشت.
راوی:
منبع: کتاب سرزمين مقدس
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت   توسط حسن بردستانی
|
معراج مصطفی
از دور صدای انفجارهای پیاپی شنیده میشد. هر چه نزدیکتر میشدیم صداها شدید و شدیدتر میشدند، ستون متوقف شد و فرمانده فریاد کشید:
یا الله هر چه سریعتر پیاده بشید، زودتر، زودتر»
همه پیاده شدیم، مقداری پیادهروی کردیم تا به روستای دهلاویه رسیدیم. جنازههای دشمن در گوشه و کنار روستا دیده میشد. فرمانده گفت: «مثل اینکه توی روستا بودن، بچهها اونا رو به عقب روندن».
اولین خاکریز درست بیرون روستا بود و جنگ اصلی در آنجا جریان داشت. به سرعت به طرف خاکریز دویدیم و روی خاکریز دراز کشیدیم. دهها تانک و نفر بر دشمن توسط بچهها شکار شده و در شعلههای خشم رزمندگان میسوخت. دود و خاک فضای میدان نبرد را فرا گرفته بود. فرمانده تعدادی از پیادههای دشمن را که در پناه تانکها به پیش میآمدند نشان داد و گفت:«بچهها پیادهها شونو درو کنین» و رو به من کرد و گفت: حالا خود دکتر چمران رو ندیدی اگر جنگیدن اونو ببینی به مفهوم واقعی جندالله پی میبری.»
در این موقع عدهای از رزمندگان رو که از رو به رو میآمدند دیدم، آنان بر سر و سینه خود میزدند و با پشتهای خمیده و چشمانی خونبار جنازه یک شهید را به این سو و آن سو میکشیدند، وقتی نزدیک خاکریز ما رسیدند فرمانده محکم بر سرش کوبید و گفت:
«یا صاحبالزّمان، خودشه، خودشه، دکتر چمرانه، یا ابوالفضل دکتره.» و بعد رو به من کرد و گفت: «بیا برادر، بیا جلو مگه تو شوق دیدارشو نداشتی؟ بیا ببین چقدر آروم خوابیده، دیگه غرش تکبیرش بگوش نمیرسه، دیگه فریاد یا حسینش جبههها رو نمیلرزونه.»
پاهایم سنگین شده بود و مغز سرم از داغی به صدا در آمده بود سرجایم میخکوب شده بودم. گویی تا زانو در رملها فرورفته بودم.
وقتی جنازه غرق به خونش را از جلو چشمانم عبور دادند، از لا به لای دستها و تفنگها فقط یک لحظه صورت خاک آلودش را دیدم.
آری خودش بود با همان آرامش و سکون، همان صلابت و صداقت، گر چه تا به حال او را نزدیک ندیده بودم، اما مثل تمام امت این مرز و بوم چهره آرامش را خوب میشناختم.
بسیار با صفا و مصممّ، هنوز پیشانی بلندش که سجدهگاه راز و نیاز شبانه او بود به یاد دارم، هرگز باورم نمیشد که دکتر چمران، رزمنده دلاور و استاد دانشگاه، نفر اول الکترونیک در دانشگاههای غرب تا این حد از اخلاص رسیده باشد که همگان تشنه یک لحظه دیدار او باشند.
آرام و آسوده در هالهای از نور خوابیده بود. دیگر هیچ صدایی نمیتوانست او را بیدار کند، هیچ صدایی، حتی سلام تب آلود و فریادگر من. گرد و خاکی که در هوا موج میزد با قطرات اشک رزمندگان در آمیخته بود. فرمانده فریاد کشید:«نگاه کنید، نگاه کنید، تانکها دارن فرار میکنن.»
آری، تانکها با سرعت فرار میکردند بیآنکه هیچ رزمندهای آنها را دنبال کرده باشد گویی که خشم هاشمی مهدی موعودد× بود که از شهادت چمران به جوش آمده بود و تانکها را به فرار و زبونی وا میداشت.
راوی:
منبع: کتاب سرزمين مقدس
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت   توسط حسن بردستانی
|
معراج مصطفی
از دور صدای انفجارهای پیاپی شنیده میشد. هر چه نزدیکتر میشدیم صداها شدید و شدیدتر میشدند، ستون متوقف شد و فرمانده فریاد کشید:
یا الله هر چه سریعتر پیاده بشید، زودتر، زودتر»
همه پیاده شدیم، مقداری پیادهروی کردیم تا به روستای دهلاویه رسیدیم. جنازههای دشمن در گوشه و کنار روستا دیده میشد. فرمانده گفت: «مثل اینکه توی روستا بودن، بچهها اونا رو به عقب روندن».
اولین خاکریز درست بیرون روستا بود و جنگ اصلی در آنجا جریان داشت. به سرعت به طرف خاکریز دویدیم و روی خاکریز دراز کشیدیم. دهها تانک و نفر بر دشمن توسط بچهها شکار شده و در شعلههای خشم رزمندگان میسوخت. دود و خاک فضای میدان نبرد را فرا گرفته بود. فرمانده تعدادی از پیادههای دشمن را که در پناه تانکها به پیش میآمدند نشان داد و گفت:«بچهها پیادهها شونو درو کنین» و رو به من کرد و گفت: حالا خود دکتر چمران رو ندیدی اگر جنگیدن اونو ببینی به مفهوم واقعی جندالله پی میبری.»
در این موقع عدهای از رزمندگان رو که از رو به رو میآمدند دیدم، آنان بر سر و سینه خود میزدند و با پشتهای خمیده و چشمانی خونبار جنازه یک شهید را به این سو و آن سو میکشیدند، وقتی نزدیک خاکریز ما رسیدند فرمانده محکم بر سرش کوبید و گفت:
«یا صاحبالزّمان، خودشه، خودشه، دکتر چمرانه، یا ابوالفضل دکتره.» و بعد رو به من کرد و گفت: «بیا برادر، بیا جلو مگه تو شوق دیدارشو نداشتی؟ بیا ببین چقدر آروم خوابیده، دیگه غرش تکبیرش بگوش نمیرسه، دیگه فریاد یا حسینش جبههها رو نمیلرزونه.»
پاهایم سنگین شده بود و مغز سرم از داغی به صدا در آمده بود سرجایم میخکوب شده بودم. گویی تا زانو در رملها فرورفته بودم.
وقتی جنازه غرق به خونش را از جلو چشمانم عبور دادند، از لا به لای دستها و تفنگها فقط یک لحظه صورت خاک آلودش را دیدم.
آری خودش بود با همان آرامش و سکون، همان صلابت و صداقت، گر چه تا به حال او را نزدیک ندیده بودم، اما مثل تمام امت این مرز و بوم چهره آرامش را خوب میشناختم.
بسیار با صفا و مصممّ، هنوز پیشانی بلندش که سجدهگاه راز و نیاز شبانه او بود به یاد دارم، هرگز باورم نمیشد که دکتر چمران، رزمنده دلاور و استاد دانشگاه، نفر اول الکترونیک در دانشگاههای غرب تا این حد از اخلاص رسیده باشد که همگان تشنه یک لحظه دیدار او باشند.
آرام و آسوده در هالهای از نور خوابیده بود. دیگر هیچ صدایی نمیتوانست او را بیدار کند، هیچ صدایی، حتی سلام تب آلود و فریادگر من. گرد و خاکی که در هوا موج میزد با قطرات اشک رزمندگان در آمیخته بود. فرمانده فریاد کشید:«نگاه کنید، نگاه کنید، تانکها دارن فرار میکنن.»
آری، تانکها با سرعت فرار میکردند بیآنکه هیچ رزمندهای آنها را دنبال کرده باشد گویی که خشم هاشمی مهدی موعودد× بود که از شهادت چمران به جوش آمده بود و تانکها را به فرار و زبونی وا میداشت.
راوی:
منبع: کتاب سرزمين مقدس
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت   توسط حسن بردستانی
|
فرشتهها در سوسنگرد
مقام معظم رهبری از خاطرات خود در سوسنگرد میگویند:
در مرحله دوم (محاصره سوسنگرد)، عراقیها به تدریج سوسنگرد را محاصره میکردند و ما فقط کنترل سوسنگرد را در اختیار داشتیم. ما فقط یک راه به داخل شهر داشتیم و آن هم راه کرخه بود. کم¬کم این راه هم مورد محاصره دشمن قرار گرفت و یا زیر آتش آنها رفت.
داخل سوسنگرد جز معدودی نیروهای سپاهی و ارتشی کسی را نداشتیم که مجموعاً به 200 نفر نمیرسیدند. این عده با شجاعت شهر را محافظت میکردند. ما یقین داشتیم که اگر عراقیها شهر را بگیرند، همه آنان بلا استثنا قتل عام خواهند شد.
عصر روز 23 آبان ماه 59 سرهنگ سلیمی از سوسنگرد به من اطلاع داد که شهر به شدت تحت فشار است و امکانات غذایی و نظامی وجود ندارند. دشمن هم درصدد تحرک است. آنها گفتند: ما آذوقه نداریم اما سوپر مارکتهای خود شهر که مال مردم است و آنها در مغازهها را بسته و رفتهاند، چیزهایی دارد. بعضی میگویند برویم از اینها استفاده کنیم تا از گرسنگی رها شویم، لکن ما حاضر نیستیم؛ چون متعلق به مردم است و راضی نیستند. من دیدم که واقعاً اینها فرشتهاند و مقام بشریت برای اینها کم است. از ما اجازه میخواستند این بود که ما گفتیم بروید، باز کنید و هر چه گیرتان میآید بخورید، هیچ اشکالی ندارد.
همزمان با محاصره سوسنگرد یکی دوبار به سوسنگرد رفتم. نماز جماعت خواندم و سخنرانی هم کردم که یک بار آن، مرحوم شهید مدنی هم با ما بود. در آن جریان در سوسنگرد بود که عربها دور ما جمع شده بودند و هوسه میکردند. یک خانم عرب با همسرش که نابینا بود آنچنان شجاعانه هوسه میکردند که من کاملاً تحت تأثیر قرار گرفتم و آن خانم،
خانم مسنّی بود، شاید در حدود 40 الی 50 سال که خیلی شجاع و حقاً مردوار بود و از شجاعتش همین بس که میگفتند: ایشان با یک چوبدستی چند نفر از سربازان مهاجم عراقی را انداخته است.
راوی: مقام معظم رهبری
منبع: کتاب سرزمين مقدس، موسسه روايت سيره شهداء، ص 171
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت   توسط حسن بردستانی
|
نمادهای دهلاویه
1. تکاپوی تعالی و عرفان حماسی
آیا تاکنون به تماشای عاشقان بیقرار نشستهای که مدام از این منزل به آن منزل در پی معشوق خود میدوند و تا لحظة وصال آرام نمیگیرند ؟
آیا تا به حال انسانی را دیدهای که به جهت درکی درست از هویّتش در تکاپوی تعالی باشد. بگوید، چون مسلمان هستم باید «عالی» باشم؟
هدف او از «عالی» بودن قرارگرفتن در بزرگترین مراکز علمی و غرق شدن در بهرهگیری از جلوههای دلفریب دنیا نبود، پس رهایشان کرد، او میخواست عالی باشد، چون مسلمان بود و مسلم فقط و فقط به جلب رضایت خدا میاندیشد. معشوق چمران خدا بود، و چمران در پیشگاه معشوقش «عالی» بود.
او در به در خدایش بود، محبوبی که چمران را به حماسه میخواند. و چمران جان به کف نهاده لبیک به آفریدگاری میگفت که او را از آمریکا به مصر، از مصر به لبنان سپس از لبنان به تهران، از آنجا پاوه و از پاوه به دهلاویهاش کشاند تا در نهایت شهد شیرین شهادت و مدال افتخار آمیز عرفان حماسی را به او اعطا نماید. بیجهت نیست که امام عارفان و مرشد رزمندگان، خمینی بتشکن& در پیام خویش در رثای این عبد نمونة خداوند، شهادت چمران را «شهادتی انسانساز» نامیدند.
2. مقاومت ملّی، اتحاد ملّی و انسجام اسلامی:
ادعای وحدت قومی- عربی داشت، شعار و مکتبش پانعربیسم و ناسیونالیسم عربی بود، خود را نجاتبخش امت عرب و سردار قادسیه مینامید، ولی چنان سفّاکانه و ظالمانه بر امت عرب خوزستان به ویژه دشت آزادگان تاخت که از این جهت جنایتکاران تاریخ را رو سفید کرد و صحنههایی دلخراش و زشت از جنایت بر جای گذاشت.
اما در مقابل چه زیبا بود جلوههای اتحاد ملی و انسجام اسلامی در کنار مقاومت بومی و محلی، آن روزها فارسهای شیرازی، لرهای خرمآبادی، ترکهای تبریزی و جوانان پاک و دلیر از سایر نقاط کشور را میدیدی که برای دفاع و نجات هموطنان عرب به میدان نبرد وارد شدند و با در اختیار داشتن حداقل توان دفاعی، صحنههای به یاد ماندنی از همبستگی ملی و ایمانی با هموطنان عرب به نمایش گذاشتند، صحنههایی که نبردهای بُستان، دهلاویه، سوسنگرد، هویزه، حمیدیه و چزابه بخشی از آن است.
این دلاور مردان برای همیشه عزم و غیرت ملی، همدلی و عطوفت انسانی را معنی کردند.
منبع : کتاب « سرزمین مقدس»
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت   توسط حسن بردستانی
|
شناسنامه عمليات در طلائیه
• نام عملیات: خیبر
• زمان اجرا: 3/12/1362
• رمز عملیات: یا رسول الله(ص)
• محورهای عملیات: هور الهویزه- جبهه جنوبی جنگ
• تلفات دشمن:
- انسانی(کشته، زخمی، اسیر): 16140نفر
- تسليحاتی:
* منهدم شده: بیش از 23 یگان دشمن از 20 تا 100 درصد متلاشی شد 330 دستگاه تانک و نفربر، 6 فروند هواپیما،9 فروند چرخبال، 200 دستگاه خودرو و شمار زیادی اسلحه سبک و سنگین.
* غنائم: علاوه بر دستیابی به چاه های نفت، 42 تانک و نفربر زرهی، 250 خودرو، 19 عراده توپ دوربرد، 30 عراده توپ ضدهوایی و 120دستگاه مهندسی.
• برجستگی و خلاقیت ها:
این عملیات نخستین عملیات آبی- خاکی بود که با یک شناسایی بسیار عمقی و دقیق طرح ریزی شد، شهید حسن باقری قبل از شهادت شناسایی های دقیقی را در هور انجام داد که ادامه آن توسط علی هاشمی صورت گرفت.
• در این عملیات یگان های لشکر حضرت رسول(ص) و لشکر14 امام حسین(ع) در خط طلائیه عمل کردند.
• فرماندهان نبرد:
در این عملیات فرماندهان گرانقدری چون حاج ابراهیم همت از لشکر 27 حضرت رسول(ص)، حمید باکری و تقی یاغچیان از لشکر31 عاشورا و سیدحمید میرافضلی فرمانده اطلاعات- عملیات لشکر41 ثارالله(ع) به شهادت رسیدند.
• اهداف عملیات:
ادامه تاکتیک تعقیب متجاوز، ضربه زدن به ماشین جنگی دشمن و به کارگیری ابتکار عمل و تهدید جاده بغداد- بصره و تصرف و تأمین جزایر مجنون و بخشی از هور الهویزه.
البته تذکر این نکته لازم است که عملیات بدر نیز که به نوعی با یادمان طلائیه پیوند دارد و در این یادمان طرح می شود یکسال پس از عملیات خیبر با هدف دست یابی و تسلط بر جاده بصره- العماره و راهیابی به مراکز اصلی و نواحی غرب رودخانه دجله انجام شد که البته در پایان عملیات نیروهای خودی که به فاصله کمتر از 10 کیلومتری راه بصره- العماره رسیده بودند. پس از چند روز مقاومت در برابر پاتک های متوالی و سنگین زرهی عراق، ساحل شرق دجله را تخلیه کرده به تثبیت مواضع جدید در هور العظیم بسنده کردند.
در جریان عملیات بدر، «مهدی باکری» فرمانده لشکر 31 عاشورا، «عباس کریمی» فرمانده لشکر 27 محمّد رسول الله(ص)، «ابراهیم جعفرزاده» فرمانده تیپ 18 الغدیر، «ولی الله چراغچی» فرمانده تیپ21 امام رضا(ع)، «اسماعیل صادقی» مسؤول ستاد لشکر17 علی بن ابیطالب(ع)، «علی تجلایی» فرمانده آموزش قرارگاه خاتم الأنبیاء(ص)، «عبدالحسین برونسی» فرمانده تیپ جوادالائمه(ع) و «حجـﺔ الاسلام شاه آبادی» که از مجتهدین و فرزند آیت الله شاه آبادی استاد اخلاق و عرفان امام(ره) بودند به شهادت رسیدند.
همچنین عملیات بدر رشادت فرماندهان شهید و شجاع ارتش مخصوصاً دلاور مردیِ شهید صیّاد شیرازی را هرگز از یاد نخواهد برد.
منبع : کتاب « سرزمین مقدس »
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت   توسط حسن بردستانی
|
شرح عمليات در طلائیه
تذکر این نکته لازم است که طلائیه یکی از محورهای مهم عملیات خیبر بوده است، نه همه آن.
عملیات خیبر به استعداد 220 گردان سپاه در هور الهویزه و جزایر مجنون و 63 گردان ارتش در پاسگاه زید با سازماندهی قرارگاه های عملیاتی نجف و کربلا و پشتیبانی قرارگاه نوح در ساعت 21 و 30 دقیقه روز 3 اسفندماه 1362 و با رمز «یا رسول الله(ص)» آغاز شد.
در مجموعه محورهای عملیاتی خیبر، دو جزیره مجنون شمالی و جنوبی، دکل های فشار قوی برق دکل های تقویتی رادیو و تلویزیون، تأسیسات و کارخانه های کاغذ سازی و چاه های نفت عراق قرارداشت. ضمن عملیات خیبر چند عملیات انحرافی و فریب در مناطق دیگر انجام شد. در مرحله نخست عملیات بجز در محور زید پیشروی در سایر محورها خوب انجام شد به طوری که در روز چهارم عملیات گروهی از نیروها در ورود به شهر القرنه عراق با استقبال مردم شیعه آنجا مواجه شدند.
در محور العزیر(شمالی) نیز نیروها خود را به رودخانه دجله رساندند و دو جزیره مجنون نیز به راحتی در اختیار ما قرار گرفت.
در مرحله دوّم عملیات، محور جزایر مجنون و طلائیه به منظور الحاق و پیشروی به سمت «نشوه» در نظر گرفته شد، اما به دلایلی پیشروی صورت نگرفت و دشمن به شکل گسترده ای اقدام به استفاده از بمبهای شیمیایی کرد و ما فقط موفق به حفظ جزایر شدیم، در مرحله سوّم عملیات که بیشتر به منظور دفع فشارهای دشمن به جزایر مجنون جنوبی به اجرا درآمد، طی 72 ساعت پاتک، دشمن نزدیک به یک میلیون گلوله توپ و خمپاره شلیک کرد. در مجموع این عملیات در منطقه ای به وسعت 1180 کیلومتر انجام شد که جزایر مجنون به مساحت 160 کیلومتر مربع همراه با 50 حلقه چاه نفت و چندین روستا از جمله مناطق آزاد شده در این عملیات می باشند.
منبع : کتاب « سرزمین مقدس »
+ نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت   توسط حسن بردستانی
|